تبليغاتX
غزل بانو

غزل بانو

روزها

ببين چه بر سرم آمد!!!...؟
وزيد باد مهيبي
و بالهاي شکسته از آسمان باريد
به روي شهر
و چشمهاي من از آن زمان هراسان است
و فکرهاي من از آن زمان پراکنده
و در اسارت اضداد مي گذارم سر
به روي بالش ترديد
و هيچگاه نمي خوابم
دقيقه هاي حياتم شبيه اوراقي است
که جن و بختک و کابوس مي روند در آن
افق براي من اينجا حسار مسدودي است
و صورت فلکي چلچراغ خاموشي است
و بر همين ظلمات است ، روز و شب ، شب و روز

دو چشم من شده حيران
و نعره اي که از اعماق مي کشم اين است

کجاست آب ، کجاست؟
كجاست ماه؟
                        پري سيما
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 14:12  توسط غزل حسيني  | 

آیا شیطان وجود دارد؟

 
 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند. 

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" ا

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.

                    نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن


 

                                          

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 16:27  توسط غزل حسيني  | 

with you

Don't leave now
Not yet
They're words I
Regret
And I'm sorry
Somehow
I only
Wanted to make you proud
 
If I could only let you know
I'd give up everything I own
For just one more day with you
There's nothing I wouldn't do
How could I let it pass me by
If I make every sacrifice
To bring me back your love
If only we could live twice
If only we could live twice
 
When you told me
I froze
It still echoes
In my soul
Please forgive me
If I didn't say
I love you
Every single day
 
If I could only let you know
I'd give up everything I own
For just one more day with you
There's nothing I wouldn't do
How could I let it pass me by
If I make every sacrifice
To bring me back your love
If only we could live twice
If only we could live twice
 
Nobody told me we'd only get one chance
I didn't know that our time would turn so fast
Why we have to say goodbye I don't understand
 
If I could only let you know
I'd give up everything I own
For just one more day with you
There's nothing I wouldn't do
How could I let it pass me by
If I make every sacrifice
To bring me back your love
If only we could live twice
 
I could not let it pass me by
Nothing I give to sacrifice
To bring me back your love
If only we could live twice
If only we could live twice
We'll meet in another life
If only we could live twice
                                                                        (؟)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:57  توسط غزل حسيني  | 

~~~~~ سيزده خط براي زندگی ~~~~~

-۱-دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
-*۲-هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد ؛ و كسي كه چنين ارزشي دارد ؛باعث اشك ريختن تو نمي شود.
-۳-اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
-*۴-دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
۵--بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
-۶-هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
-۷-تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
-*۸-هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
-۹-شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
۱۰--به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
-۱۱-هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
-۱۲-خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
-۱۳-زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري

                            گابريل گارسيا ماركز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 14:43  توسط غزل حسيني  | 

قیامت

 
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم تا کجا بي خبر از حال تو باشم مگه ميشه از تو دل بريد و دل کند بگو مي خوام تا ابد مال تو باشم از کسي نيس که نشوني تو نگيرم به تو روزي ميرسم من که بميرم هنوزم جاي دو دستات خالي مونده تا قيامت توي دستاي حقيرم خاک هر جاده نشسته روي دوشم کي مياد روزي که با تو روبرو شم من که از اول قصه گفته بودم غير تو با سايه م نمي جوشم
اینم برای  یلدا خانم ۱۸ ساله( من که میدونم تو کی هستی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 15:32  توسط غزل حسيني  | 

comming back to life

 
 Where were you when I was burned and broken
While the days slipped by from my window watching
Where were you when I was hurt and I was helpless
Because the things you say and the things you do surround me
While you were hanging yourself on someone else's words
dying to believe in what you heard
I was staring straight into the shining sun

Lost in thought and lost in time
While the seeds of live and the seeds of change were planted

Outside the rain fell dark and slow
While I pondered on this dangerous but
I took a heavenly ride through one silence
I knew the moment had arrived
For killing the past and coming back to life

I took a heavenly ride trough our silence
I knew the waiting had begin
And headed straight... into the shining su
n
                                        MR CAN
                                       
 
                                       
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 15:35  توسط غزل حسيني  | 

عقاب ها

روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ،  گوسفندي  با بره اش  در  حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش

را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش  را بگيرد. اما در همين

حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز در-

آمد . هنگامي كه اي دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي  به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده  شد.

سپس به بره ي خود رو كرد و گفت :

" چه شگفت كودك من!   اين دو پرنده  شكوهمند با  هم  نبرد  مي كنند  تا از مقدار بيشتري از آسمان  بهره مند  شوند ! آيا  وسعت اين  فضاي بيكرانه  براي هر دوي

اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من!  اي كاش  هر چه زود تر بين برادران  بالدارت

صلح و دوستي بر قرار باشد!"

وبره در حالي  كه معصومانه  به آن  دو عقاب  مي نگريست  اين  آرزو را  در قلب

كوچك خود تكرار كرد .

 

(جبران خليل جبران)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 15:14  توسط غزل حسيني  | 

بر صليب

بر صليبم، ميخكوب!

خون چكد از پيكرم، محكوم باورهاي خويش.

بوده‌ام ديروز هم آگاه، از فرداي خويش.

 مهرورزي كم گناهي نيست! مي‌دانم،

سزاوارم، رواست.

 آنچه بر من مي‌رسد، زين ناسزاتر هم سزاست

در گذرگاهي كه زور و دشمني فرمانرواست.

 مهرورزي كم گناهي نيست!

كم گناهي نيست عمري، عشق را،

 چون برترين اعجاز، باور داشتن.

 پرچم اين آرمان پاك را

در جهان افراشتن.

پاسخ آن، اين زمان:

   تن فرو آويخته!

 با ناي بي آواي خويش!

 ساقة نيلوفري روييد در مرداب زهر!

اي همه گلهاي عطر آگين رنگين!

        اين جسارت را ببخشاييد بر او،

        اين جسارت را ببخشاييد!

 جرم نابخشودني اين است:  

          -« ننشستي چرا بر جاي خويش؟»

 جاي من بالاي اين دار است با اين تاج خار!

در گذرگاه شما،

                   اين تاج، تاج افتخار.

جاي من، تا ساعتي ديگر، ازين دنيا جداست،

جاي من دور از تباهي‌هاي دنياي شماست؛

اي همه رقصان

                  درون قصر باورهاي خويش!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 10:34  توسط غزل حسيني  | 

نسل من

 

 نسل من جا مانده از تاريخ
 نسل من آتشفشان خفته در خاکستر خويش است
 نسل من در آستان خفتن و مرگ است
 نسل من باروت نم دار است
 نسل من يک ناقص الخلقه ست
 نسل من خسته ست
 نسل من ديگر نميداند چه بايد کرد
 نسل من هر جا که سايد دست, ريشه پوسيده ست
 نسل من آوازهايش گم شده
 نسل من آوازهاي نسل ديگر را مثال طوطي بي مغز مي خواند
 نسل من در فاصل فرهنگ مي ميرد
 نسل من آهش گريبان گير خود گشته

 نسل من در تار و پود دفتر تاريخ قرباني ست
 نسل من معتاد يک منجي ست 
 
نسل من اي نسل من٫ موعود ما واهي ست                                                             

 نسل من همزاد تنهايي ست
 نسل من ميبيند اما ...
  من نميدانم چرا اينگونه خاموش است    زيستن با مرگ يکسان است
     نسل من در آستان نقطه اي اينگونه پاييده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 10:21  توسط غزل حسيني  | 

angel

     
I just want to tell you all the things you are
And all the things you mean to me
You've been with me forever
Through the changes in my life
Through all the tears and laughter

When I find myself believing there's no place to go
When I feel the loneliness inside my heart

You're the answer to my prayers
And you're with me everywhere
You're my angel, miracle, you're all I need tonight
Give me shelter from the rain
You breathe life in me again
You're my angel, miracle, you're all I need to know, tonight

Life is just a moment
We're blowing in the wind
We're trying to find a friend
And only time can tell us
If win or if we lose
And who will stand beside us

When there's darkness all around me
You're the light I see
When I need someone to ease my troubled mind

You're the answer to my prayers
And you're with me everywhere
You're my angel, miracle, you're all I need tonight
Give me shelter from the rain
You breathe life in me again
You're my angel, miracle, you're all I need to know, tonight

You're all I need tonight
All I need tonight
All I need tonight
You're my angel

You're the answer to my prayers
And you're with me everywhere
You're my angel, miracle, you're all I need tonight
Give me shelter from the rain
You breathe life in me again
You're my angel, my miracle, you're all I need to know, tonight
                                                        
                                                                                                                        saviz hyrat
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 12:33  توسط غزل حسيني  |